واکسن شش سالگی
سلام مهدیار جون
مهد کودکت در حال تموم شدن بود که یه روز تو رو بردم بهداشت تا واکسن شش سالگیت رو بزنی بهت نگفتم واکسن داری چون خیلی میترسیدی
.
من و تو و زهره جون دوست من با هم وقتی وارد بهداشت شدیم گفتی واسه چی اومدیم که من گفتم اومدیم واکسنت رو بزنیم ولی چون تو خیلی قوی هستی میدونم که اصلا نمیترسی. 
خودتم باورت شده بود که دردی نداره بعد یه دختر خانم نوبت تو رسیده بود هیچ ترسی نداشتی خودم بیشتر میترسیدم
.
مسول زدن واکسن که اقای خنده رو بود باهات خیلی گرم گرفت
بهت گفت سلام خوبی پسرم تو هم سرتو تکون دادی یعنی اره بعدش پرسید اسم شما چیه تو هم گفتی مهدیار.
اقای خنده رو هم بهت گفت به به چه اقا پسر گلی چقد مودبه .بعدشم ازت خواست بشینی رو صندلی تو هم با خونسردی نشستی.
اقای خنده رو در حال اماده کردن واکسن بود که ترس تو شروع شد
و اونموقع بود که فهمیدی چه خبره
.اقای خنده رو که اومد سراغت گریه ات گرفت
من دستت رو گرفتم ولی تو دستت رو کشیدی واکسن خراب شد
اقای خنده رو هم خیلی ناراحت شد
و یه ضربه یواش به صورتت
زد بعدشم به من و زهره گفت مهدیار رو محکم بگیرید که تکون نخوره تا من واکسنشو بزنم.
بعدشم واکسن رو زد و تموم شد ولی تو همچنان گریه میکردی
.
بعدشم بهم گفتند اگه تب کرد
شش ساعت دیگه بهش استامینوفن بدید که الحمدالله تب نکردی و من اصلا بهت استامینوفن ندادم.
تا که بهت کم توجه میکردم یا دلت میگرفت میگفتی دستم از واکسن درد میکنه یا بهت میگفتم فلان چیز
رو بیار میگفتی اخ دستم در میگیره.
منم یه لبخندی میزدم میگفتم میخوای بریم دکتر یه امپول بزنی
خوب بشه
میگفتی نه داره خوب میشه
.........
راستی تو راه برگشت واست بستنی خریدم
.



واکسن شش سالگی
