مهدیارمهدیار، تا این لحظه: 20 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره
مهشیدمهشید، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

...مــهدیـ ــار...

واکسن شش سالگی

1391/12/5 20:18
نویسنده : مامان
273 بازدید
اشتراک گذاری

سلام مهدیار جون

مهد کودکت در حال تموم شدن بود که یه روز تو رو بردم بهداشت تا واکسن شش سالگیت رو بزنی بهت نگفتم واکسن داری چون خیلی میترسیدیsmile emoticon kolobok.

من و تو و زهره جون دوست من با هم وقتی وارد بهداشت شدیم گفتی واسه چی اومدیم که من گفتم اومدیم واکسنت رو بزنیم ولی چون تو خیلی قوی هستی میدونم که اصلا نمیترسی. 726020_sad.gif

خودتم باورت  شده بود که دردی نداره بعد یه دختر خانم نوبت تو رسیده بود هیچ ترسی نداشتی خودم بیشتر میترسیدم.

مسول زدن واکسن که اقای خنده رو بود باهات خیلی گرم گرفت بهت گفت سلام خوبی پسرم تو هم سرتو تکون دادی یعنی اره بعدش پرسید اسم شما چیه تو هم گفتی مهدیار.

اقای خنده رو هم بهت گفت به به چه اقا پسر گلی چقد مودبه .بعدشم ازت خواست بشینی رو صندلی تو هم با خونسردی نشستی.

اقای خنده رو در حال اماده کردن واکسن بود که ترس تو شروع شدsmile emoticon kolobok و اونموقع بود که فهمیدی چه خبرهsmile emoticon kolobok.اقای خنده رو که اومد سراغت گریه ات گرفت من دستت رو گرفتم ولی تو دستت رو کشیدی واکسن خراب شد اقای خنده رو هم خیلی ناراحت شد و یه ضربه یواش به صورتت

زد بعدشم به من و زهره گفت مهدیار رو محکم بگیرید که تکون نخوره تا من واکسنشو بزنم.

بعدشم واکسن رو زد و تموم شد ولی تو همچنان گریه میکردی.

بعدشم بهم گفتند اگه تب کردشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے شش ساعت دیگه بهش استامینوفن بدید که الحمدالله تب نکردی و من اصلا بهت استامینوفن ندادم.

تا که بهت کم توجه میکردم یا دلت میگرفت میگفتی دستم از واکسن درد میکنه یا بهت میگفتم فلان چیز

رو بیار میگفتی اخ دستم در میگیره.

منم یه لبخندی میزدم میگفتم میخوای بریم دکتر یه امپول بزنی خوب بشه میگفتی نه داره خوب میشهsmile emoticon kolobok.........

راستی تو راه برگشت واست بستنی خریدمsmile emoticon kolobok.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)