مهدیار و ماجرای بیماری
بیست و یکم بهمن ماه سرما خورده بودی و زیاد سرفه میکردی که با هم رفتیم دکتر.
دکتر واست دارو نوشت دارو ها رو گرفتیم و اومدیم خونه بعد چند شب که گذشت و سرفه هات قطع شد بهم گفتی مامان پس چرا واسه من جایزه نمیگیری منم خیلی تعجب کردم
گفتم جایزه واسه چی؟؟؟
منظورت چیه چرا
من باید واسه تو جایزه بخرم؟؟؟
بعدش گفتی اون روزا که بابا حجی توی بیمارستان بستری بود چرا تو واسش یه بسته شکلات جایزه بردی یا عموی خودت که بیمار بود واسش جایزه بردی خونشون.
اوه با این فکرای عجیب تو.
واقعا خیلی تعجب
کرده بودم تو عجب برداشتهایی
کرده بودی فکر کردی هر کی مریضه بقیه باید براش جایزه ببرند و تشویقش کنند 
آخ
که بعدشم ول کن نبودی رفتم واست چند تا شکلات خوشمزه
آوردم دیگه بعدش دست از سرم برداشتی.
عزیزم خیلی دوستت دارم 




مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



مهدیار و ماجرای بیماری
