مهدیارمهدیار، تا این لحظه: 20 سال و 5 ماه و 25 روز سن داره
مهشیدمهشید، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره

...مــهدیـ ــار...

باریدن برف در اولین سال تحصیلی تو

سلام عزیزم خوبی گلم. امروز چهارشنبه  دی ماه شب ساعتای تقریبا 6 اسمان شروع به باریدن برف کرد   که تا صبح روز بعد ادامه داشت و تقریبا حدود 20 سانتیمتر برف بارید. صبح روز پنجشنبه ساعتای ده که از خواب بلند شدی با هم رفتیم توی حیاط و ادم برفی درست کردیم خیلی خوشحال بودی. و با شور و شوق زیادی مشغول درست کردن آدم برفی شده بودی منم کمی بهت کمک کردم ولی بیشتر دوست داشتی خودت انرا درست کنی. دستات حسابی یخ کرده بودند ولی اصلا به روی خودت نمیاوردی. و من که میگفتم بریم تو اتاق گرم بشیم میگفتی نه من اصلا سردم نیست. دست آخر هم که آدم برفی رو درست کرده بودی کلاه خودت رو درآوردی و...
5 اسفند 1391

اولين جايزه مامان و بابا

  چند روزه هي ميگي چرا معلمم بهم جايزه نميده من كه پسر خوبيم من كه درسامو خوب ميخونم امروز يازدهم اذر من و بابا با مشورت با معلمت  واست يه كادو گرفتيم (دارت) بابايي قراره اونو بياره مدرسه تا سر کلاس بدنش به تو واسه اينكه من و بابا و خانم معلمت ازت رضايت كامل داريم       ...
5 اسفند 1391

ثبت نام مدرسه و سنجش

سنجش یکم تیر   دبستان نبوت بالاخره تصمیم نهایی رو گرفتیم که اسمتو تو مدرسه غیرانتفاعی نبوت بنویسیم. با بابایی و خودت رفتیم مدرسه اونجا خیلی خجالت میکشیدی رییس مدرسه ات ازت اسمتو پرسید با خجالت فراوان بهش با صدای خیلی یواش گفتی مهدیار. از رییس مدرسه ات که اسمش اقای نجفی بود پرسیدم  واسه ثبت نام مهدیار جون تو کلاس اول باید چکار کنیم که راهنمایی های لازم رو بهمون کردند. و چند تا فرم دادند تا پر کنیم دو تا عکس هم ازمون گرفتند تا واسه برگه سنجشت تو رو معرفی کنند. بعدشم ادرس مکان سنجش با شماره  تلفنش رو بهمون دادند.و گفتند خودتون تماس بگیرید و ازشون وقت بگیرید. ما هم بعد اینکه فرمها و برگه سنجش رو گرفتیم رفتیم ...
5 اسفند 1391

واکسن شش سالگی

سلام مهدیار جون مهد کودکت در حال تموم شدن بود که یه روز تو رو بردم بهداشت تا واکسن شش سالگیت رو بزنی بهت نگفتم واکسن داری چون خیلی میترسیدی . من و تو و زهره جون دوست من با هم وقتی وارد بهداشت شدیم گفتی واسه چی اومدیم که من گفتم اومدیم واکسنت رو بزنیم ولی چون تو خیلی قوی هستی میدونم که اصلا نمیترسی. خودتم باورت  شده بود که دردی نداره بعد یه دختر خانم نوبت تو رسیده بود هیچ ترسی نداشتی خودم بیشتر میترسیدم . مسول زدن واکسن که اقای خنده رو بود باهات خیلی گرم گرفت بهت گفت سلام خوبی پسرم تو هم سرتو تکون دادی یعنی اره بعدش پرسید اسم شما چیه تو هم گفتی مهدیار. اقای خنده رو هم بهت گفت به به چه اقا پسر گلی چقد مودبه .بعدشم ازت...
5 اسفند 1391

محرم سال 91

    امسال محرم رو با هم هر شب ساعت يه ربع به هفت مي رفتيم حسينيه حسيني اونجا يه حاج اقايي ميومد روزه ميخوند اخرشم كه روزه تموم ميشد دسته هاي زنجير زني ميومدند و زنجير ميزدند تو هم از جاي خانمها ميرفتي سمت اقايان و سينه يا زنجير ميزدي و وقتي تموم مي شد ميومدي جاي من بعدشم با هم ميومديم خونه. ...
5 اسفند 1391

عموي مامان

27 مهر ماه عموي (حاج غلامرضا) ماماني فوت كردند و من خيلي ناراحت بودم  تو بعد تقريبا ده روز که از فوت عمو گذشته بود و ميديدي كه من هنوز ناراحتم ميومدي بهم ميگفتي مامان ناراحت نباش نگا كن من واسه عموت ميرقصم كه خوشحال بشي. تو اين كارا رو ميكردي كه من ناراحت نباشم و بخندم. الهي قربونت برم واسه خودت دنيايي داري ....... ...
5 اسفند 1391

مهدیار و روزهای هفته و مدرسه

سلام عزیزم نمیدونم الان چند سالته    که داری این خاطره رو میخونی ولی الان شما دقیقا 6 سال و 9 ماه و هفده ساعت و 7 دقیقه و 32 ثانیه سن داری. روز شنبه رو دوست داری چون بعد دو روز تعطیلی میاد. روز یکشنبه که میرسه میگی مامان چند روز که برم ورزش دارم منم میگم دو روز دیگه اخه سه شنبه ها ورزش داری. روز دوشنبه رو دوست نداری ولی میری مدرسه به امید اینکه زود تموم بشه  و روز بعدش بیاد که ورزش داری. روز دوشنبه که میرسی خونه توپ رو ورمی داری و هی گل میزنی تا بقول خوت واسه فردا آماده باشی. تازه بعضی وقتها دروازه بان میشی تا من بهت با دست گ...
4 اسفند 1391

مهدیار و ماجرای بیماری

بیست و یکم بهمن ماه سرما خورده بودی و زیاد سرفه میکردی که با هم رفتیم دکتر. دکتر واست  دارو نوشت دارو ها رو گرفتیم و اومدیم خونه بعد چند شب که گذشت و سرفه هات قطع شد بهم گفتی مامان پس چرا واسه من جایزه نمیگیری منم خیلی تعجب کردم گفتم جایزه واسه چی؟؟؟ منظورت چیه چرا من باید واسه تو جایزه بخرم؟؟؟ بعدش گفتی اون روزا که بابا حجی توی بیمارستان بستری بود چرا تو واسش یه بسته شکلات جایزه بردی یا عموی خودت که بیمار بود واسش جایزه بردی خونشون. اوه با این فکرای عجیب تو. واقعا خیلی تعجب   کرده بودم تو عجب برداشتهایی   کرده بودی فکر کردی هر کی مریضه بقیه باید براش جایزه  ببرند و تشویقش کنند  آخ که  بعد...
1 اسفند 1391

اولین مطلب

سلام امروز هشتم فروردین ١٣٩١ هستش و میخوام از امروز تمامی کارایی که تو میکنی رو تو این وبلاگ بنویسم تا وقتی بزرگ شدی همشو بخونی.و لذت ببری. ...
3 دی 1391