مهدیارمهدیار، تا این لحظه: 20 سال و 5 ماه و 25 روز سن داره
مهشیدمهشید، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره

...مــهدیـ ــار...

برگزاری دعای ندبه خانه بابا بزرگ

  امروز جمعه 8 دی ماه خانه بابابزرگ دعای ندبه برگزار شد من و بابایی ساعتای هفت رفتیم ولی  شما تا ساعتای 9 تو خونه خودمون خواب بودی. بعد دعا صبحانه هم دادند(پنیر مسکه یا همون کره خودمون مربا شیر سبزی نون) بعدش که بیدار شدی به بابایی زنگ زدی بابایی اومد دنبالت و اومدی دعا ولی وقتی رسیدی مراسم تمام شده بود ولی کلی با بچه ها از جمله سیمین و سعید بازی کردی و کمی هم سر به سر زهرا زری گذاشتی. ...
8 اسفند 1391

مهدیار و نی نی

امروز شنبه دوم دی ماه رفتم آزمایش خون و فهمیدم یه نی نی توی دلمه به بابایی که گفتم کلی خوشحال شد ولی به تو که گفتم معنی حرفمو زیاد درک نکردی بعد از اینکه کلی واست توضیح دادم متوجه شدی و خوشحال شدی ولی واقعا برات نه ماه صبر کردن خیلی سخته .... ...
8 اسفند 1391

تولد 6 سالگی پسر گلم

تولدت Happy birthday banner   17 اردیبهشت ماه بود و همیشه بهم میگفتی ارزو دارم و دوست دارم واسم جشن تولد بگیری بالاخره تصمیم گرفتم واست تولد بگیرم و گرفتم.   امروز  21ردیبهشت واست تولد گرفتم. یه تولد بزرگ و بیاد موندنی همه خاله ها دایی ها عمه ها و زن عمو و همه همسایه Birthday Party Blower ها و دوستان رو دعوت کردیم که جمعلا 80 یا شایدم 90 نفری میشدند.خودم از دو هفته قبل استرس داشتم خیلی میترسیدم    از اینکه به مشکلی بربخورم یا چیزی کم بیاد    کلا استرس زیادی بهم وارد شده بود ولی بهر حال بعد کلی برنامه ریزی 21 اردیبهشت رو واسه جشن انتخاب کردیم. خودتم خیلی ذوق داشتی&nbs...
7 اسفند 1391

تو لد رادین جون

          روز پنجشنبه بیست و ششم بهمن ماه  ساعت 12 ظهر خاله الهه زنگ زد و گفت ساعت 3 بیایید تولد رادین جون. ما هم که از قبل نمیدونستیم که امروز رو خاله میخواد تولد بگیره هیچ کادویی Flowers and birthday gifts نگرفتیم.به تو گفتم بنظر تو واسه رادین چی بخریم تو گفتی عروسک بخریم. که بدردش نخوره ای وروجک تو همیشه فکرای عجیبی داری.بهر حال بدون کادو رفتیم تولد. البته کادوش رو حتما میخریم و واسش میبریم. چون هیچ تولدی بی کادو نمیشه. تولد خیلی بهت خوش گذشت همه خاله ها بودند با بچه هاشون زن دایی محمد رضا هم بود. زن دایی مهدی فقط نیومده بود. رادین خیلی پسر ارومی بود  اصلا اذیت نکر...
7 اسفند 1391

یک روز تعطیل ( یحیی آباد)

سلام....   روز مبعث حضرت رسول که 29 خرداد بود ما با خاله ها رفتیم یحیی آباد که یک امامزاده هست بعدازظهر رفتیم و اونجا شام خوردیم تا وقتی هوا روشن بود همه چیز عالی و خوب بود و شما همش داشتی با مانی توپ بازی میکردی شلوغ میکردی  و کلا خوش بودید Bananas in love و سرتون فقط تو کار خودتون بود...... ولی همین که شب شد سر کله حشرات موذی پیدا شد ... شب  برگشتیم یا به عبارتی فرار کردیم    چون اونجا پر از یک حشراتی بود به اسم کرم سرشاخه خار به شدت صدا میکردن خیلی وحشتناک بود خیلی زیاد بودن....آقا مهدیار و مانی پسر خالش هم یک پلاستیک برداشته بودن و مسئول امامزاده براشون پر کرده بود از این حشرات .....
7 اسفند 1391